آنقدر آرام بوسيدَمت
که خدا هَم نفهميد
و خوابش بُرد
دنبال ِ دستهات میگشتم .
من عباس معروفی می نویسم و کسی نیس
تا بهم بگه ننویسِش !
میگه :
فعلا اهنگ وبلاگ رو از بلاگ مانیا برداشتم تا بعد ببینم چی میشه !
میتونم میکنم ! گردنم کلفته اقا ! حرفیه ؟!
من با این آدم چیکار میتونم بکنم D: !
کنار من راه می آی
آروم سکوت کردم
بهت نیگا میکنم
تو از کجای من انقد انرژی می گیری !
بیا بهت نشون بدم
نگا کن
اون ته
اونجایی که این جاده می رسه به آخر
هیچی نیس
چرا باهام می آی
نمی گم من تموم شده م
ولی تو داری شروع می شی
دنیام رو باهات قسمت می کنم ؟! نمیدونم .
این رو بفهم .
راه تو جاده ی کناریه شاید .
من وسط یه چهار راه موندم
نه دو راهی حتی
چهار راه .
بیا بهت نشون بدم که دنیا چقدر کوچیکه
بیا تا دوباره برات تعریف کنم که چی بهم گذشته .
می خوای بدونی ماهی ها چه جوری غرق می شن ؟
بیا این جا . پیش من
من همه رو می دونم . همه چی رو می دونم
فقط یه چیزی مونده که مفهوم نیس
چرا نمی شه یه کم زمان رو عوض کنم
من باید برم . یه چیزایی رو یه جاهایی جا گذاشتم
بدون ِ اونا یه چیم کمه
یا کم هم نه
ولی خوب هم نیست
من باید بیشتر می خندیدم . من باید بیشتر حس می کردم
نکردم .
حسرتی نیست .
الانمو حتا نمی شه جلوش برد
یا تندش کرد که ندید
من این روز ها رو دوس ندارم
این آدم ها رو .
من باید آروم یه جا ولو شم
دراز بکشم
صدای نفس های کسی کنار گوشم نباشه
کسی چیزی ازم انتظار نداشته باشه
یه جای آروم .
قربون این وبلاگ هر مین آپدیت سابق ام برم من !
[+] سارا ِ دیگه !
چیکارش کنم ،
نمیتونم بهش نه بگم .
میگن به بچه نباید نه گفت ؛
تو روحیش تاثیر منفی میذاره ..
اوووم ..
خب راستش منم بعضی وقتا
میمونم که بهش بگم :
بابا ! . یا نه .
میدونم اون از هر غریبه ای غریبه تره برام .